وقتي کسي رو دوس داري،حاضري جون فداش کني حاضـــــري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني
به خــــاطرش داد بزني،به خاطـــــــــرش دروغ بگـي رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي
وقتي کســـــي تو قلبته،حاضري دنيــــــــــا بد بشه فقط اوني که عشقـــته،عاشقي رو بلد باشه
قيـــــد تمـــــــوم دنــــــيارو به خاطرِ اون مـــــي زني خيلـــي چيـــزارو مي شکني، تا دل اونو نشکني
حاـــضري که بگذري از دوستـــــاي امروز و قديــــــم امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم
حاضــــري قلب تو باشه، پيش چشـــــاي اون گــرو فقـــط خدا نکرده اون، يه وقت بهـــت نگه برو
حاضري هر چي دوس نداشت، به خاطرش رها کني حــسابتو حسابي از، مـــردم شهـــر جدا کني
حاضري حرف قانون و، ســــــاده بذاري زيــــــــر پات به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات
وقتــي بشينه به دلت، از همـــــــــه دنيا مي گذري تولّـــد دوبارتــــه، اسمشـــو وقتـتي مي بري
حاضري جونت و بـــدي، يه خار تــوي دســــاش نره حتي يه ذرّه گرد وخــاک تو معبد چشاش نره
حاضــــري مسخرت کنن ، تمام آدمـــاي شــــــــــهر امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر
حاضـــري هر جا که بري، بـــــــه خاطرش گريه کني بگي که محتاجشي و، به شونه هاش تکيه کني
حاضري که به خاطر، خواستن اون ديوونه شـــــــي رو دست مجنون بزني، با غصه هاهمخونه شي
حاضري مردم همشون، تو رو با دست نشون بدن ديوونه هاي دوره گرد، واسه تو دس تکــون بدن
حاضـــــــري اعتبــــارتو ، به خاطرش خــــــراب کنن کار تو به کســـــي بدن، جـات اونو انتخاب کنن
حاضــــري که بگذري از، شهرت و اســــــم و آبروت مهم نباشه که کسي، نخواد بشيـــنه روبروت
وقتي کسي تو قلبـــته، يه چيــــز قيمـــــــتي داري ديگه به چشمت نمي ياد، اگر که ثروتي داري
حاضري هر چــــــــي بشنوي، حتي اگه سرزنشه به خاطر اون کسي که، خيـــلي برات با ارزشه
حاضـــري هر روز سر اون، با آدما دعــــــــوا کنـــي غرورتو بشکـــني و باز خـــودتو رســـــوا کني
حاضري که به خاطرش، پاشي بري ميدون جنگ عاشق باشي اما بازم، بگيري دستت يه تفنگ
حاضري هر کي جز اونو، ساده فراموش بکني پشت سرت هر چي مي گن، چيزي نگي گــوش بکنی
حاضری هر چـــــــــــــي که داري، بيان و از تو بگيرن پرنده هاي شهرتون، دونـــه به دونــــه بميرن
وقتي کســـــي رو دوس داري ، صاحب کلّي ثروتي نذار که از دستت بره، اين گنجِ خيــلي قيمتي
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
بی خیال

بيخيال از اين كه من پاي عشقت جون مي دم
بدون اين رو يه روزي عشق و بهت نشون ميدم
بيخيال از قصه مرگ صدام
بيخيال از اينكه بارون چشام
بيخيال از اين شكار دل تو
هدفش گم شده اين تير نگاه
بدون از دوريت نمي گيره دلم از دل سرد تو ميمره دلم
رودلم اين همه سنگيني نكن روزاي خوبمو باروني نكن
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
اما بازم نیومدی

عاشقو مجنونت شدم ،ناخونده مهمونت شدم،کلی پریشونت شدم
اما بازم نیومدی...
قهوه فنجونت شدم،شمع توشمعدونت شدم،خاک تو گلدونت شدم
اما بازم نیومدی...
همیشه ممنونت شدم ،بره چوپونت شدم ،خاک بیابونت شدم
اما بازم نیومدی...
شعرای ارزونت شدم،عمری غزل خونت شدم،تسلیم قانونت شدم
اما بازم نیومدی...
دلاوهامونت شدم،نزدیک تر از جونت شدم،مرگت شدم خونت شدم
اما بازم نیومدی...
خادم و دربونت شدم، اسیر زندونت شدم، گلاب کاشونت شدم
اما بازم نیومدی...
یه جوری مدیونت شدم،سنگ خیابونت شدم،راهی میدونت شدم
اما بازم نیومدی...
توسختی آسونت شدم،تو دردا درمونت شدم،ناجی پنهونت شدم
اما بازم نیومدی...
مژده مژگونت شدم،هلاک چشمونت شدم،رفتم و غربونت شدم
اما بازم نیومدی...
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
شاید...
همه چیز را با یک جمله خراب کردی و رفتی٬
رفتی!خیلی ساده!
وقتی نفس نفس تنهایی برسرم آوار میشد و نفسم کم می آمد٬
تو فقط به تماشا نشستی٬
وهیچ نگفتی.
امروز٬
که دیگر از لابلای پاره آجرها٬
روزنه ای ـ به اندازه نفس کشیدنم ـ بازکرده ام٬
فقط ساکت باش
ودگر هیچ مگوی.
روزنه ام را خراب نکن.
شاید٬شاید وقتی دیگر٬حرفهایت را بازهم گوش بدهم٬شاید
شاید...
شاید...
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
گناه من و گناه تو
من که دلــم تو رو می خـــواد
تو هــــم که عاشـــق منــــی
پـــس چرا اینقــدر فاصله اس
یا همیـــشــــه دور از منــــی
چی می خوان از جون مـن و
اون قلــب بـــی گنـــاه تــــــو
آخه نمی دونم چیه گناه من و گناه تو
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
یک امتحان ساده
به من ميگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگويي بمير، ميميرم...
باورم نمي شد...
فقط يک امتحان ساده به او گفتم بمير...!
سالهاست در تنهايي پژمرده ام...
- کاش امتحانش نمي کردم
هنوز هم میگم برگرد
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
تقدیم به تو

تقدیم به تنها کسی که داشتم ولی تنهام گذاشت.....
قبلنا زیاد بهت فکر می کردم ٬ دائماْ جلوی چشمام بودی ٬ اما از وقتی که از هم دور شدیم به همون نتیجه ۳۰ ثانیه ای رسیدم ( در عرض ۳۰ ثانیه بری اون ور خیابون و همه چیز ... )
یعنی راستش رو بخوایی خودت این قانون رو بهم یاد دادی .
من بعضی وقتا می شینم و به هر دوتامون فکر می کنم به گذشتمون ٬ به سالهایی که گذشت و ... .
اما عشق تو کاری کرد که من به خیلی جاها برسم ، و کارهایی رو انجام بدم که حتی فکرش رو هم نمی کردم .
تو تنها آدمی هستی که می تونم حرفام رو باهات اینقدر راحت بیان کنم ، در تمام این سالها ذره ای از عشقم نسبت به تو کم نشده ، اما تو هر روز بیشتر و بیشتر از من دور می شی ، آدمه دیگه بعضی وقتا برای دیدن یکی خودش رو به کشتن می ده ، بعضی وقتام حاضر نیست مردن دیگری رو به خاطر خودش ببینه .
نمی خوام حرفام بوی گله و شکایت بده ، فقط دلم گرفته بود خواستم خودم رو سبک کنم .
اصلاً برامم مهم نیست می خونی یا نه .
ولی هرگز فراموشت نمی کنم
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
جهنمت مونده حالا...

کی میشــــه روز عذابتــــــو با چـشمام ببیـــــنم
اگه رفتــــنی باشم میکشــــــــمتو بعد میمیــــرم
این روزا عروســــیتـــه جهنمــــت مونده حــــالا
درسی بهـــت میدم دیگه طرف نشـــــی با دل ما
به مردنــــت راضـی میــــشی اگه دیونت بکـــنم
ببین حالا چه جور میخوام خارو ویرونت بکـــنم
روزی به پام میوفتـــی و بهت میــــگم زجه بزن
به گریه هات میخـندمو میشی تو ســـرگرمی من
ادا در نیار واسم که باز عمری من سیاه تو بشم
عشق تو مثل بلا شده خاری شــدی توی چشــمم
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
آمده ام خداحافظی کنم

سلام
آمده ام خداحافظی کنم
می خواهم حوالی همین امروز
به سفر کهنسالی به دست نیامده بروم
گریه نکن
سفر آنقدر ها که فکر می کنی بد نیست.
کاسه را از آب پُر کن
قول می دهم
اگر پشت سرم باران ببارد
حوالی همین فردا از سفر باز گردم.
می دانم
می ترسی از سفر
به هیات غریبه ای برگردم
هرگز چنین اتفاقی نخواهد افتاد.
حال جواب سلامم را بده
آمده ام خداحافظی کنم.
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
آتش امید
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک و خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراندـ كسي نمي امد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل يان بار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در ان نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از ان به اسمان مي رود. متاسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاد و همه چيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زده بود و فرياد زد: (( خدايا چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟ )) صبح بد با صداي بوق كشتي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي امده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهندگانش پرسيد: (( شما ها از كجا فهميديد كه من اينجا هستم؟ )) انها جواب دادند ما متوجه علائمي كه با دود مي دادي شديم.
پس بايد به ياد داشت كه خدا هرگز بنده اي را فراموش نمي كند.
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
هیچکس

هیچ کس برای دیدن من نمی اید در انتهای زمان گم شده ام
و چشمان گریانم نابینا گشته
هیچ کس دلش برای تنهایی ماه نمی سوزد
هیچ کس نمی خواهد باور کند
که ماهی قرمز خانه خواهد مرد
هیچ کس برای پرپر شدن شقایق خانه مان اشک نمی ریزد
هیچ کس به سراغ غمگینترین عشاق دنیا نمی آید
دلم تنهاست ، روحم تنهاست
هیچ کس زیر بازوان ناتوانم را نمی گیرد تا زمین نخورم
هیچ کس سراغ مرا نمی گیرد هیچ کس ...
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
دیگه رفتم

با يك دنيا غم و حسرت
دل از آغوش تو كندم
ديگه حتي يه بارم
من به عشقت دل نمي بندم
به آسونيه يك قصه
تو از عشقم گذر كردي
دلم يه گوله آتيش
تو اونو شعله ور كردي
ميون اين همه آدم
شدم تنها ترين تنها
منو اينجا رها كردي
تو در اين گوشه دنيا
واسه اين عاشق ساده
يه روز مثل خدا بودي
نميدونست دل ساده
كه خيلي بي وفا بودي
با اينكه دل بريدم من
شكسته بال پروازم
هنوزم توي اين غربت
برات معناي آوازم
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
جرم ما

جرم ما چي بود عزيزم كه مارو قربوني كردند
خودشون رها و آزاد ماهارو زندوني كردند
دل سنگشون نميخواست عاشق همديگه باشيم
من و اينجا تورو اونجا ساكن ويرووني كردند
تمام انتظار براي يك نگاه كهن تو
دوست دارم
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
قصه ادما

و این هم قصه ی غمگین ادمها:
تویی لیلا تر از مجنون و من مجنون تر از لیلا
تمام رسمها اکنون شده وارون
کنون لیلا تویی و این منم مجنون
و بعد از این همه دلدادگی با تو
نمی دانم کدامینم...که من مجنون امروزم و یا لیلای دیرینم
کجا عاشق به معشوقش حدیث عشق کم می کرد
کجا مجنون به لیلایش ستم می کرد
اکر از عشق تو من را رهایی بود
و یا در خانه قلبت برایم گوشه جایی بود
کنارت تا ابد بیتوته می کردم
و بعد از این همه دلدادگی با تو. نه لیلایم نه مجنونم
که من هیچم که من پوچم
و اما با غمی سنگین ز شهر عشق در کوچم
تورا هرگز نمی بخشم که تو تلخی که تو سنگی
که تو با حرمت احساس من پیوسته در جنگی
اگر گویی:چقدر این شعر من تلخ است
ویا این دختر تنها چه بی رحمانه بی رحم است
تورا حقی نخواهم داد. مگر آزردگی های همه روزم!!!
تورا دیگر بهایی بود!
ویا با ان جفای تلخ تو با من وفایی بود؟
و من در خاطرات خود تو را صد هزاران بار بوسیدم
خداحافظ خداحافط که گر عقلی به جا باشد
اگر دستی دهد یاری
اگر من را به حال خویش بسپاری
اگر چه بی وجودت سخت خواهم مرد
ولی با خاطری غمگین تورا از یاد خواهم برد
..سعی خواهم کرد
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
مترسک و کلاغ

چاشني غذاهاي من ، ترشي غصه هايم است . مترسك روي داربست چوبي به دنيا مي آيد ،بر روي آن زندگي مي كند و همان جا هم مي ميرد . هستي براي مترسك به چهار چوب كشيده شدن است ، اما هيچ گاه به آسمانها نخواهد رفت . شايد نخستين سازنده مترسك يك انسان باشد ، اما به يقين دشمن حتمي آن نيز انسان است . هيچ كس نمي خواهد مترسك يا كلاغ باشد ، اما عده اي مترسك و عده اي كلاغ هستند . مي گويند مترسك را دوست دارند ، اما يك لحظه هم حاضر نيستند جاي او باشند . كلاغ هر چه سحر خيز باشد ، باز مترسك زودتر از او سر جاليز حاضر است . كلاغ ، مترسك را با قاروقارش آزار مي دهد و مترسك با سكوت . دوستداران مترسك ، لباس هاي ژنده خود را به او هديه مي دهند . اگر مترسك مغز داشت ، زير آفتاب تا حالا منفجر شده بود كلاغ سيصد ساله نتوانست مترسك پير را به ستوه بياورد . اگر مترسك عقل داشت ، حتما مزرعه را ترك مي كرد . مترسك براي خودش مترسك است و براي كلاغ هيچ . در مزرعه زندگي يكي مترسك مي شود و يكي كلاغ . كلاغ بهانه اي بيش براي ساخته شدن مترسك نيست . كلاغ مرد سياه پوش مسابقه فوتبال مترسك هاست . مترسك كلاغ را قبول ندارد و كلاغ مترسك را . مترسك و كلاغ ، زوج هنري خوبي هستند . سكوت مترسك ، چراغ سبز كلاغ است . هستي مترسك به كلاغ بستگي دارد . هر چيز تمام شود ، جنگ كلاغ و مترسك تمام نخواهد شد .
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
شانه هایت

رو بخار پنجره عکس تورونقاشی کردم
یادم افتاد که تو گفتی میرم و بر میگردم
حالا ازروزی که رفتی شیشه ها غبار گرفته
درو دیوار اتاقـــــــم رنگ انتظار گرفته
هنوزم به دوری تو دل من عادت نکرده
یه صداییه توگوشم که میگه اون بر میگرده
ازهمون وقتی که رفتی پشت هم بارون می باره
آخه این بارونـــا بدجور تورو یــــاد من میاره
واسه من جدایی از تو مثل قهر شب با ماهه
لااقل کاش میدونستی یکی اینجا چشم براهه
روی دیوارا نوشتم واسه من عزیزترینه
به خدا دیدن چشمات آرزوی آخریــــــــنه
آخرین خواهش قلبم از خدا فقط همینه
چشمای منتظر من دوباره تــــــــــورو ببینه
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
قرارمون این نبود

نرسيديم به هم بازی يک تقديريم
عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم
عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد
آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم
بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند
آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم
اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه
چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم
وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم
فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم
باز هم نام ترا در دل خود حک کردم
و محال است از اين ايده خود برخيزم
باز سايه بالای سرم باش عزيزم
مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
دفتر عشق
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
ــ
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
بخند
آدمــــک آخر دنیاســـــت بخنــــد
ادمــک مرگ همین جاست بخـند
آن خدایی که بزرگش خوانــــدی
به خــدا مـــثل تو تنــهاسـت بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخـی کاغذی ماست بخنـــــــد
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
دزد نامه

خواب می روم دوباره روی رخت خوابی از حریر
زنگ می زنند باز می کنم
سلام ! پست چی پیر !
"هی سلام: عاشق غریب در به در تویی؟"
"نامه ای برایت آمده بیا بگیر."
باز می کنم نوشته است:
"آه عشق من سلام ای پرنده ی اسیر !"
قهر کرده ای دوباره با دلم؟ چرا؟
هان برای آن شب است ! ای بهانه گیر !
وای عاشق مرا ببین چقدر بچه است
قهر می کند فقط برای اینکه گفته ام :
"بمیر !...."
نامه بوی عشق می دهد
بوی حرف های سبز، حرف های بی نظیر
می وزد به نرمی از میان واژه ها
باد سربه زیر
ناگهان تمام واژه های سبز نامه را نسیم می برد
از کنار من به سمت باغ ،از این مسیر
داد می زنم که: های پاسبان مهربان
دزد نامه ی مرا ربود، باد را بگیر
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
نماز شب
بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است... - خدایا! خستـه ام، نمـیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم! - بنده ی من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان... - خدایا! سه رکعت زیاد است! - بنده ی من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو <یا الله> - خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم میپرد! - بنده ی من! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله... - خدایا! هوا سرد است و نمـیتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم! - بنده ی من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب
میکنیم..... بنده اعتنایی نمیکند و مـیخوابد..... - ملائکه ی من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام، اما بنده ی من خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است... - خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید... - ملائکه ی من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست... - پروردگارا! باز هم بیدار نمـیشود! اذان صبح را مـیگویند، هنگام طلوع آفتاب است... - ای بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـیشود... خورشید از مشرق سر برمـی آورد. خداوند رویش را برمـیگرداند. ملائکه ی من! آیا حق ندارم که بااین بنده قهر کنم؟
خدای مهربونم..... با منم قهری.....؟
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
خجالت نکشیم
وقتی سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می كرد.
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به اين مساله نمی كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشكرم" و گونه من رو بوسيد.
می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم.
تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه می كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتی كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو بوسيد.
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بياد".
من با كسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زمانی هيچ كدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجی، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمی كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم، شب خيلی خوبی داشتيم" ، و گونه منو بوسيد.
يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد، من به اون نگاه می كردم كه درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلی، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی، متشكرم و گونه منو بوسيد.
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی كليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فكر نمی كرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت " تو اومدی؟ متشكرم"
سالهای خيلی زيادی گذشت. به تابوتی نگاه ميكنم که دختری كه من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختری كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست كه اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره."
ای كاش اين كار رو كرده بودم ................. با خودم فكر می كردم و گريه! . . .
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
سلاممممممممم

سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی،
که خواب ِ گل ِ همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!
سلام می کنم به پائیز ِ پسین ِ پروانه،
به مسیر ِ مدرسه،
به بالش ِ نمنک،
به نامه های نرسیده!
سلام می کنم به تصویر ِ زنی نِی زن،
به نِی زنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِ ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،
به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو...
باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی؟
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
کلاغ سیاه زشت
کلاغ پیر و تنها روی شاخه نشسته
یه سیاه زشت بی کس ، یه کلاغ دلشکسته
نه قراری واسه موندن ، نه اومیدی واسه پرواز
نه لبایی که بخندن ، نه صدایی واسه آواز
همه عمر درازش توی این سیاهی بوده
هیچ کسی برای قلبش حرف عشقی نسروده
خیلی وقت پیش همه عشقش یه کبوتر سفید بود
اونی که برای قلبش آخرین نور امید بود