
رفتنت را دیدم تو به من خندیدی
آتش برق نگاهت دل من آتش زد و مرا در پس یک بغض غریب
در میان برهوتی تاریک پشت یک خاطره سرد و تهی
با دلی سنگ رهایم کردی و تو بی آنکه نگاهی بکنی
به دل خسته و آزرده من رفتنت را دیدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت تو در آخر این قصه تلخ محو شدی
باورم نیست که دیگر رفتی اشک من بدرقه راهت باد
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|